رضا قلى خان ( هدايت )
59
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
نياورده شدى نياورده شدندى نياورده شدمى و در اشعار استادان بعضى صيغها اين قسم ماضى ماضى به اجتماع لفظ و ياى استمرارى نيز واردند زلالى كويد كواكب مىنمودى در زمانه * چو چشم كربه در تاريكخانه و بر اين قياس باشد همى رفتى و همى كفتى پنجم ماضى محتمل كه بماضى ؟ ؟ ؟ متشكّى مشهور است و آن عبارت از آن فعل ماضى است كه وقوعش محتمل و مشكوك بود و صيغه واحد غايب اين ماضى معروف و مجهول هم مشتق كردد از صيغهء واحد غايب ماضى مطلق معروف و مجهول بالحاق هاى مختفى و لفظ باشد و در وقت ضمّ ضماير لا بدّ است كه از اين لفظ دال را ببا التقاى حذف نموده و در صيغهء واحد مخاطب و جمع مخاطب و متكلّم ماقبلش را مكسور كردانند تصريف ماضى محتمل مثبت معروف آورده باشد آورده باشند آورده باشى آورده باشيد آورده باشم آورده باشيم تصريف ماضى محتمل مثبت مجهول آورده شده باشد آورده شده باشند آورده شده باشيد آورده شده باشم آورده شده باشيم تصريف ماضى محتمل منفى معروف نياورده باشد نياورده باشند نياورده باشى نياورده باشيد نياورده باشم نياورده باشيم در اينجا ادخال نون نفى بر لفظ باشد نيز درست است تصريف ماضى محتمل منفى مجهول نياورده شده باشد نياورده شده باشند نياورده شده باشى نياورده شده باشيد نياورده شده باشم نياورده باشيم و هركاه بر اين نوع ماضى لفظ مى داخل شود معنيش از زمان ماضى معدول شده بزمانه حال مقترن كردد بدين وجه چنين فعل را حال محتمل نامند كفتار [ در بيان مضارع ] در بيان مضارع و اين عبارت است از فعلى كه دال باشد بر زمان حال و مستقبل بر سبيل اشتراك يعنى دلالت كند موافق اقتضاى مقام بر زمان حال يا بر زمان مستقبل و صيغهء واحد غايب اين فعل معروف هم كرفته شود از صيغهء واحد غايب ماضى مطلق معروف بدين طريق كه اول ما قبل آخر اين صيغه را به شرطى كه غير الف بود فتحه داده حرف آخر را اكر دال باشد بر حالش بكذارند و اكر تا بود بود بجهة مخرج بدال ساكن بدل كنند لهذا حرف آخر صيغهء واحد غايب هر فعل مضارع هميشه دال ساكن و ماقبلش مفتوح باشد پستر آن ما قبل را كه بيرون از اين يازده حرف نبود شين و الف و خا و را و سين و را شين و تا و ميم و نون و واو و يا بحسب قوانين مفصّله ذيل تغيير و تبديل دهند كفتار [ اكر ما قبل آخر آن ماضى الف باشد ] پس اكر ما قبل آخر آن ماضى الف باشد در مضارع بسبب تعذّر تحريك محذوف كردد چنان كه در استد و افتد و فرستد و لهذا استاد و افتاد و فرستاد و نهاد و در زايد و كشايد از زاد و كشاد براى دفع التباس زد و كشد الف را سلامت داشته ياى وقايهء در آخرش زياده كردند و زيادت نون مفتوح بعد الف در ستاند از ستاد و تبديلش بهاى مفتوح در دهد از داد بر سبيل ندرتست و مضارع ستد از ستدن نيز همان لفظ ستاند است كفتار [ اكر ما قبل آخر آن ماضى خاى منقوطه بود ] و اكر ما قبل آخر آن ماضى خاى منقوطه بود در مضارع بزاى مفتوحه بدل كرده شود چنان كه در آموزد و آويزد و بازد و تازد از آموخت و آويخت و باخت و تاخت و تبديل آن بسين مفتوح در شناسد از شناخت شايد كه بجهة قرب مخرج باشد و كسلد از كسيخت شاذ است و مشتركست لفظ در معنى دوزيد و دوشيد همچنين لفظ فروخت در معنى روشن كرد و بيع نموده و مضارع هر دو لفظ باعتبار معنيين اوّلين بر وفق قانون دوزد و فروزد باعتبار معنيين ثانيين بر خلاف قانون دوشد و فروشده آمده تا در معنيين اوّلين و ثانيين اشتباه نيفتد و امتيازى پيدا شود كفتار [ اكر ما قبل آخر آن ماضى راى مهمله باشد ] و اكر ما قبل آخر آن ماضى راى مهمله باشد در مضارع مفتوح كشته باقى ماند چنان كه درآورد و برد و خورد و شمرد از آورد و برد و خورد و شمرد و ليكن آورد بيشتر بحذف واو مستعمل است خصوصا در نثر و در كند از كرد تبديل را بنون مفتوح اغلب كه به لحاظ قرب مخرج بود و تبديل فتحه كاف بضمّه بنا بر دفع التباس لفظ كند كه مضارع كند است و زيادت ياى معروفست در ميرو از مرو بر خلاف قياس باشد و بعضى جابهجاى ميرد مرد بفتح را هم آمده و اكر ما قبل آخر آن ماضى غير منقوطه و حرف پشتينش الف بود در مضارع آن سين جائى بهاى مفتوح مبدل كردد چنان كه در خواهد و كاهد از خواست و كاست و جائى بياى مفتوح چنان كه در آرايد و پيرايد از آراست و پيراست و برخيزد از برخواست و شاذ است و به صورتى كه حرف پيشينش غير الف باشد در مضارع آن سين بيشتر بعد نقل فتحه بر حرف پيشين حذف نموده شود چنان كه در بايدوشايد از بايست و شايست تواند و داند از توانست و دانست و زيد و كريد از زيست و كريست و ريسد از ريست و نكرد از نكريست شاذ است و كاهى بنون مفتوح مبدل كردد چنان كه در بندد و پيوندد